قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
413
درة التاج ( فارسى )
و به جهت صدق - قولنا : قد لا يكون اذا كان الإنسان موجودا فالخلأ موجود و كذب عكس او . و امّا موجبه : خواه كلّى باشذ و خواه جزوى ، جزوى منعكس شوذ « 1 » ، به جهت انعكاس نقيض عكس بآنج مقابل اصل باشذ يا انتاج او با أصل محال را ، اعنى ليس البته او قد لا يكون اذا كان اب فا ب . و اصل اينك كلما كان او قد يكون اذا كان اب فا ب « 2 » و عكس منفصله متصوّر نيست ، جه هيج ترتيبى ميان اجزاء او بحسب طبع نيست بل بحسب « 3 » وضع است فقطّ بس عكس او بحسب عبارت باشذ نه بحسب معنى ، و ازين جهت در حدّ عكس قيدى زيادت كرديم - اعنى ذات ترتيب طبيعى ، تا منفصله بيرون روذ . تعليم جهارم در عكس نقيض و آن قضيه باشد كى در آن اقامت كرده باشند مقابل هر يكى را از دو طرف قضيه ذات ترتيبى طبيعى مقام آن ديگر - با بقاء كيفيت . و صدق . يا قضيهء كى لازم اين قضيه باشذ كى عكس نقيض است و مخالف او در كيفيت . و حكم موجبات در عكس مستوى حكم سوالب است اينجا ، و حكم سوالب آنجا ، حكم موجباتست اينجا در كميت - و جهت . و بيان آن باستلزام نقيض مدّعى است مر « 4 » محال را : يا از براى انعكاس او با حد « 5 » العكسين بآنج صادق نشود با « ( ا ) » صل ، يا از براى انتاج او با اصل محال را ، يا بافتراض « 6 » . بس موجبات كلّى حملى اگر ضرورى باشذ يا دائمه ، يا عرفيّه ، يا مشروطه ، - خواه اين دو بسيط باشند - يا مركب ، منعكس شوند « 7 » كنفسها در كميت - و جهت ، لكن در مركبتين قيد لا دوام در بعضى افراد موضوع
--> ( 1 ) - نشود - م . ( 2 ) - فج د - ط ، - فج بج - م . ( 3 ) - به جهت - م . ( 4 ) - است و م - . ( 5 ) - با احد - ط . ( 6 ) - بافراض - اصل . ( 7 ) - نشوند - اصل .